تبليغاتX
از کوچه باغ ارغوان
از کوچه باغ ارغوان



عید نوروز مبارککککککککککککککککککککککککککک

 

سلام. میدونم که خیلی از دستم عصبانی هستید.میدونم خیلی دیر کردم.اما باور کنید که خیلی دلم براتون تنگ شده بود و خیلی دلم میخواست زود تر از اینا مییومدم پیشتون.خیلی مناسبت ها گذشت و من نبودم و تو این مدت که پیش شما نبودم چیزی نداشتم جز دلتنگی از ندیدن شما.بازم عذر میخوام.انشا الله بتونم جبران کنم.اما از همه این حرفا که بگذریم امسال هم تموم شد.سال 1384 به تاریخ پیوست و یک سال جدید آغاز شد.زمین دوباره  متولد شد،طبیعت رنگ سبزی و شادابی به خودش گرفت. در واقع ما هم فرق کردیم.بی شک همه ما تغئیراتی داشتیم.خیلی اتفاقات برامون افتاد و سال 1384 سال پر فراز و نشیبی برای ما بود.امسال هم سال خدا بود با همه امتخانات الهی که امیدوارم همه از این امتحان پیرزو بیرون اومده باشیم«الهی آمین».راستش الان که دارم این مطلب و مینویسم خیلی خوشحالم.خوشحال به چند دلیل:1- اینکه اینجا هستم و دوستان خوب و بی همتائی مثل شما دارم(این و از صمیم قلب میگم) 2- اینکه اواخر سال 1384 یک اتفاق که به تلخی زهر بود به شیرینی یک عسل برای من تبدیل شد و احتمالا خیلی بهتر از این هم بشه. 3-اینکه به امید خدا برنا مه هائی برای سال 85 دارم و احتمالا روزهای خوبی در انتظار منه که البته نباید از وجود روزهای تلخ و زهر آگینی که بی شک در سال 85 دارم غافل باشم.بیشتر از این سرتون رو درد نمی ارم  و آرزو میکنم  و دعا می کنم از صمیم قلب سالی که پیش روی ماست سال پر برکتی برای ما باشه  و سالی باشه آری از غم.دوست دارم وقتی سال 85 تموم شد از این سال به عنوان سال شادی و خوشی یاد کنیم،سالی باشه پر از عشق و امید،سالی پر از نور و الطاف الهی و پر از احساس برای همه بندگان خدا.سر سفره هفت سین خواهش میکنم من حقیر و ناچیز رو  از دعای خیرتون محروم نکنید.«التماس دعا»

 

                      

 

 

سال نو مبارک عزیزانم

 

« برادر کوچکتان:سیاوش اوستا »

 

 

بهار بهار
صدا همون صدا بود
 صداي شاخه ها و ريشه ها بود
 بهار بهار
 چه اسم آشنايي ؟
صدات مياد ... اما خودت كجايي
 وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
 تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از قصل شكفتنم كرد
 بهار اومد با يه بغل جوونه
 عيد آورد از تو كوچه تو خونه
 حياط ما يه غربيل
 باغچه ما يه گلدون
 خونه ما هميشه
 منتظر يه مهمون
 بهار اومد لباس نو تنم كرد
 تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
 خواب و خيال همه بچه ها بود
 آخ ... كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
 بهار اومد برفارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي ديگه آشنا كرد

 

لحظه تحویل سال در نقاط مختلف جهان

دوشنبه، 29 اسفند، 1384، ساعت 21:55:35

تهران

دوشنبه، 20 مارس، 2006، ساعت 18:25:35

لندن

دوشنبه، 20 مارس، 2006، ساعت 19:25:35

پاريس

دوشنبه، 20 مارس، 2006، ساعت 10:25:35

لس آنجلس

دوشنبه، 20 مارس، 2006، ساعت 11:25:35

دنور

دوشنبه، 20 مارس، 2006، ساعت 12:25:35

شيکاگو

دوشنبه، 20 مارس، 2006، ساعت 13:25:35

نيويورک

دوشنبه، 20 مارس، 2006، ساعت 13:25:35

تورنتو

دوشنبه، 20 مارس، 2006، ساعت 22:25:35

دبي

دوشنبه، 21 مارس، 2006، ساعت 03:25:35

توکيو

 

 فلسفه عید نوروز

سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردین (روز اورمزد) است و چون برخلاف سایر جشن‌ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمی‌کشد ، بر سایر جشن‌ها‌ی ایران باستان برتری دارد. در مورد پیدایی این جشن افسانه‌های بسیار است ، اما آنچه به آن جنبه‌ی راز وارگی می‌بخشد ، آیین‌های بسیاری است که روزهای قبل و بعد از آن انجام می‌گیرد. اگر نوروز همیشه و در همه جا با هیجان و آشفتگی و درهم ریختگی آغاز می‌شود ، حیرت انگیز نیست چرا که بی‌نظمی یکی از مظاهر آن است. ایرانیان باستان ، نا آرامی را ریشه‌ی آرامش و پریشانی را اساس سامان می‌دانستند و چه بسا که در پاره‌ای از مراسم نوروزی ، آن‌ها را به عمد بوجود می‌آوردند ، چنان که در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردین) چون عقیده داشتند که فروهر‌ها یا ارواح درگذشتگان باز می‌گردند ، افرادی با صورتک‌های سیاه برای تمثیل در کوچه و بازار به آمد و رفت می‌پرداختند و بدینگونه فاصله‌ی میان مرگ و زندگی و هست و نیست را در هم می‌ریختند و قانون و نظم یک ساله را محو می‌کردند. باز مانده‌ی این رسم ، آمدن حاجی فیروز یا آتش افروز بود که تا چند سال پیش نیز ادامه داشت. از دیگر آشفتگی‌های ساختگی ، رسم میر نوروزی ، یعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در این رسم به قصد تفریح کسی را از طبقه‌های پایین برای چند روز یا چند ساعت به سلطانی بر می‌گزیدند و سلطان موقت ? بر طبق قواعدی ? اگر فرمان‌های بیجا صادر می‌کرد ، از مقام امیری بر کنار می‌شد. حافظ نیز در یکی از غزلیاتش به حکومت ناپایدار میر نوروزی گوشه‌ی چشمی دارد: سخن در پرده می‌گویم ، چو گل از غنچه بیرون‌ای که بیش از چند روزی نیست حکم میر نوروزی. خانه تکانی هم به این نکته اشاره دارد ؛ نخست درهم ریختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زیر و رو می‌شد. در بعضی از نقاط ایران رسم بود که حتا خانه‌ها را رنگ آمیزی می‌کردند و اگر میسر نمی‌شد ، دست کم همان اتاقی که هفت سین را در آن می‌چیدند ، سفید می‌شد. اثاثیه‌ی کهنه را به دور می‌ریختند و نو به جایش می‌خریدند و در آن میان شکستن کوزه را که جایگاه آلودگی‌ها و اندوه‌های یک ساله بود واجب می‌دانستند. ظرف‌های مسین را به رویگران می‌سپردند. نقره‌ها را جلا می‌دادند. گوشه و کنار خانه را از گرد و غبار پاک می‌کردند. فرش و گلیم‌ها را غاز تیرگی‌های یک ساله می‌زدودند و بر آن باور بودند که ارواح مردگان ، فروهر‌ها (ریشه‌ی کلمه‌ی فروردین) در این روز‌ها به خانه و کاشانه‌ی خود باز می‌گردند ، اگر خانه را تمیز و بستگان را شاد ببینند خوشحال می‌شوند و برای باز ماندگان خود دعا می‌فرستند و اگر نه ، غمگین و افسرده باز می‌گردند. از این رو چند روز به نوروز مانده در خانه مُشک و عنبر می‌سوزاندند و شمع و چراغ می‌افروختند. در بعضی نقاط ایران رسم است که زن‌ها شب آخرین جمعه‌ی سال بهترین غذا را می‌پختند و بر گور درگذشتگان می‌پاشیدند و روز پیش از نوروز را که همان عرفه یا علفه و یا به قولی بی بی حور باشد ، به خانه‌ای که در طول سال در گذشته‌ای داشت به پُر سه می‌رفتند و دعا می‌فرستادند و می‌گفتند که برای مرده عید گرفته اند. در گیر و دار خانه تکانی و از 20 روز به روز عید مانده سبزه سبز می‌کردند. ایرانیان باستان دانه‌ها را که عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبیا ، عدس ، ارزن ، نخود ، کنجد ، باقلا ، کاجیله ، ذرت ، و ماش به شماره‌ی هفت- نماد هفت امشاسپند - یا دوازده ? شماره‌ی مقدس برج‌ها ? در ستون‌هایی از خشت خام بر می‌آوردند و بالیدن هر یک را به فال نیک می‌گرفتند و بر آن بودند که آن دانه در سال نو موجب برکت و باروری خواهد بود. خانواده‌ها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= اندیشه‌ی نیک) ، هوخت (= گفتار نیک) و هوو.رشت (کردار نیک) سبز می‌کردند و فروهر نیاکان را موجب بالندگی و رشد آنها می‌دانستند. چهار شنبه سوری که از دو کلمه‌ی چهارشنبه ? منظور آخرین چهارشنبه‌ی سال ? و سوری که همان سوریک فارسی و به معنای سرخ باشد و در کل به معنای چهارشنبه‌ی سرخ ، مقدمه‌ی جدی جشن نوروز بود. در ایران باستان بعضی از وسایل جشن نوروز از قبیل آینه و کوزه و اسفند را به یقین شب چهارشنبه سوری و از چهارشنبه بازار تهیه می‌کردند. بازار در این شب چراغانی و زیور بسته و سرشار از هیجان و شادمانی بود و البته خرید هرکدام هم آیین خاصی را تدارک می‌دید. غروب هنگام بوته‌ها را به تعداد هفت یا سه (نماد سه منش نیک) روی هم می‌گذاشتند و خورشید که به تمامی پنهان می‌شد ، آن را بر می‌افروختند تا آتش سر به فلک کشیده جانشین خورشید شود. در بعضی نقاط ایران برای شگون ، وسایل دور ریختنی خانه از قبیل پتو ، لحاف و لباس‌های کهنه را می‌سوزاندند. آتش می‌توانست در بیابان‌ها و رهگذرها و یا بر صحن و بام خانه‌ها افروخته شود. وقتی آتش شعله می‌کشید از رویش می‌پریدندو ترانه‌هایی که در همه‌ی آنها خواهش برکت و سلامت و بارآوری و پاکیزگی بود ، می‌خواندند. آتش چهار شنبه سوری را خاموش نمی‌کردند تا خودش خاکستر شود. سپس خاکسترش را که مقدس بود کسی جمع می‌کرد و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند ، سر ِ نخستین چهار راه می‌ریخت. در باز گشت در پاسخ اهل خانه که می‌پرسیدند: "کیست؟" می‌گفت: "منم." - " از کجا می‌آیی؟" - "از عروسی... " - "چه آورده‌ای؟" - "تندرستی..." شال اندازی از آداب چهارشنبه سوری بود. پس از مراسم آتش افروزی جوانان به بام همسایگان و خویشان می‌رفتند و از روی روزنه‌ی بالای اتاق (روزنه‌ی بخاری) شال درازی را به درون می‌انداختند. صاحب خانه می‌بایست هدیه‌ای در شال بگذارد. شهریار در بند 27 منظومه‌ی حیدر بابا به آیین شال اندازی و در بند 28 به ارتباط شال اندازی با برکت خواهی و احترام به درگذشتگان به نحوی شاعرانه اشاره دارد: برگردان بند 27: عید بود و مرغ شب آواز می‌خواند دختر نامزد شده برای داماد ، جوراب نقشین می‌بافت... و هر کس شال خود را از دریچه‌ای آویزان می‌کرد وه... که چه رسم زیبایی است ? رسم شال اندازی ? هدیه عیدی بستن به شال داماد... برگردان بند 28 من هم گریه و زاری کردم و شالی خواستم شالی گرفتم و فوراً بر کمر بستم شتابان به طرف خانه‌ی غلام (پسر خاله‌ام) رفتم ، و شال را آویزان کردم... فاطمه خاله‌ام جورابی به شال من بست "خانم ننه‌ام" را به یاد آورد و گریه کرد... شهریار در توضیح این رسم می‌گوید: "در آن سال مادر بزرگ من (خانم ننه) مرده بود. ما هم نمی‌بایست در مراسم عید شرکت می‌کردیم ولی من بچه بودم ، با سماجت شالی گرفتم و به پشت بام دویدم." از دیگر مراسم چهارشنبه سوری فالگوش بودو آن بیشتر مخصوص کسانی بود که آرزویی داشتند. مانند دختران دم بخت یا زنان در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی که نماد گذار از مشکل بود می‌ایستادند و کلیدی را که نماد گشایش بود ، زیر پا می‌گذاشتند. نیت می‌کردند و به گوش می‌ایستادند و گفت و گوی اولین رهگذران را پاسخ نیت خود می‌دانستند. آنها در واقع از فروهر‌ها می‌خواستند که بستگی کارشان را با کلیدی که زیر پا داشتند ، بگشایند. قاشق زنی هم تمثیلی بود از پذیرایی از فروهر‌ها... زیرا که قاشق و ظرف مسین نشانه‌ی خوراک و خوردن بود. ایرانیان باستان برای فروهر‌ها بر بام خانه غذاهای گوناگون می‌گذاشتند تا از این میهمانان تازه رسیده‌ی آسمانی پذیرایی کنند و چون فروهر‌ها پنهان و غیر محسوس اند ، کسانی هم که برای قاشق زنی می‌رفتند ، سعی می‌کردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند و چون غذا و آجیل را مخصوص فروهر می‌دانستند ، دریافتشان را خوش یُمن می‌پنداشتند. اما اصیل ترین پیک نوروزی سفره‌ی هفت سین بود که به شماره‌ی هفت امشاسپند از عدد هفت مایه می‌گرفت. دکتر بهرام فره وشی در جهان فروری مبنای هفت سین را چیدن هفت سینی یا هفت قاب بر خوان نوروزی می‌داند که به آن هفت سینی می‌گفتند و بعدها با حذف (یای) نسنت به صورت هفت سین در آمد. او عقیده دارد که هنوز هم در بعضی از روستاهای ایران این سفره را ، سفره‌ی هفت سینی می‌گویند. چیزهای روی سفره عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنایی و افزونی ، آتشدان ، نماد پایداری نور و گرما که بعد‌ها به شمع و چراغ مبدل شد ، شیر نماد نوزایی و رستاخیز و تولد دوباره ، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آیینه نماد شفافیت و صفا ، سنجد نماد دلدادگی و زایش و باروری ، سیب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد تقدس ، سکه‌های تازه ضرب نماد برکت و دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شده‌ی اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمین ، گل بید مشک که گل ویژه‌ی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب که باز مانده‌ی رسم آبریزان یا آبپاشان است ( بر مبنای اشاره‌ی ابو ریحان بیرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاکستر آن آلوده می‌شود و لذا آب پاشیدن به یکد یگر نماد پاکیزگی از آن آلایش است. ) نان پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنیر ، شکر ، بَرسَم (= شاخه‌هایی از درخت مقدس انار ، بید ، زیتون ، انجیر در دسته‌های سه ، هفت یا دوازده تایی) و کتاب مقدس. بعضی از مؤمنان مسلمان نوروز را مقارن با روز آغاز خلافت علی علیه السلام می‌دانستند چنانکه‌هاتف اصفهانی می‌گوید: نسیم صبح عنبر بیز شد ، بر توده‌ی غبرا زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا همایون روز نوروز است امروز و به فیروزی بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی مأوا بد نیست اشاره شود که در زمان شاهی ِ فتحعلیشاه قاجار و به فرمان او دستور داده بودند که شاعران به جای مدح ، حقیقت گویی کنند. شاعری با تکیه بر این فرمان شعر زیر را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صله‌ی قابل توجهی هم دریافت نمود ! مگر دارا و یا خسرو ست این شاه بدین جاه و بدین جاه و بدین جاه ز کیخسرو بسی افتاده او پیش بدین ریش و بدین ریش و بدین ریش ز جاهش مُلک کیخسرو خراب است ز ریشش ریشه‌ی ایران در آب است در پایان با آرزوی سالی خجسته با ترجمه‌ی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام می‌بریم: مگر نمی‌بینی که ؛ خورشید به برج بره اندر شده و اندازه‌ی زمانه برابر گردیده؟ مگر نمی‌بینی که ؛ مرغان پس از زبان گرفتگی به آواز خوانی پرداخته‌اند؟ مگر نمی‌بینی که ؛ زمین از پارچه‌های رنگین گیاهان جامه بر تن کرده؟ پس بر نوشدن زمانه شاد کام می‌باش..

 

و در پایان:

                      

 

 

 

                                   

 

                                        

 

                                             

شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 توسط سیاوش اوستا |

او رفت!!!!!!به همین سادگی؟؟؟؟!!!!

رفت ...

به همين زودی ، نزديکی ، تلخی ، غير منتظره ای ...

رفت ...

...

نمیدانم چه شد خواستم از حسین پناهی بگویم.شاید چرایش را باید در بی دلیلی اش جستجو کردو یا شاید هم.......فرقی نمی کند.این سالها عزیزان زیادی از پیش ما رفتند:حسین پناهی،مهدی فتحی، ژاله کاظمی، کیومرث صابری، حسین منزوی، سرهنگیو...... مانده‌ام که تا پایان سال کدام عزیزان در کنار ما قدر دانسته می‌شوند و کدامیک به دور از بی‌مهری‌های رایج زمانه با ما بدرود خواهند گفت.

                     

حسین پناهی در روزهای اخیر با همه ما بزرگان قهر کرده با کودکی‌مان، دست تکان داد و برای همیشه با نازی‌اش همراه شد. هنرمندی که در سال 1335 در روستای دژکوه، از استان کهگیلویه و بویراحمد زاده شد و دوران تحصیلات مقدماتی را در بهبهان گذراند. ابتدا به طلبگی روی آورد اما دنیای پرتلاطم و در عین حال زلال وی نمی توانست تنها با مذهب و احکام مذهبی آرام گیرد. او باید با زلال‌ترین واژه‌ها و نه صرفا احکامی که باید و نباید را در خود جاری می‌کنند با انسان ارتباط برقرار می‌کرد. تحصیل در جامعه هنری آناهیتا نقطه عطف بازیگری وی و آموزش‌های هنری‌اش زیر نظر مصطفی اسکویی بود.

حسین پناهی هنرمندی بود که در عرصه‌های مختلف ادبی، سینمایی، تئاتری فعالیت داشت. هیچگاه شخصیت جذاب وی در روزی روزگاری- از نادر سریالهای تلویزیونی محبوب و در عین حال قوی تلویزیون- را فراموش نمی‌کنم.
نقطه عطف حضور پناهی در سینما، سایه خیال است که به نوعی بیانگر زندگی وی نیز بود. او برای بازی در این فیلم دیپلم افتخار جشنواره فجر را کسب کرد.
اجرای تله تئاتر زیبا و نگاه خاص و ویژه حسین پناهی در نمایش دو مرغابی در مه به نویسندگی، کارگردانی و بازی خود وی یکی از شاهکارهای نمایش‌های وی و تلویزیون محسوب می‌شود که بسیار خوش درخشید. نمایش چیزی شبیه زندگی در چند سال گذشته اثری بود از حسین پناهی که در تئاتر شهر به روی صحنه رفت و رکورد فروش را شکست.
با مرور بر آثار نمایشی این هنرمند خواهیم یافت که وی تنها کسی است که در تمامی دوران بازیگری‌اش خود بود. گویی او نمی‌توانست جز این باشد. چقدر آن روستایی روشنفکری که نمی‌توانست خود واقعی‌اش را در پس جملات پنهان کند حسین پناهی بود. دو مرغابی در مه و آن روح ساده ای که در اثر و شخصیت اصلی جاری بود.
در همین چند روز اخیر می شد از او سراغ گرفت. سر تمرین‌های نمایشی که هنوز اسمی نداشت و با گروهی از دانشجویان هم تمرین می‌شد. نمایشی که در دوازده اپیزود شکل می‌گرفت اما هیچگاه فرصت شکل گرفتن نیافت و اجرا نشد.
حسین پناهی رفت با دنیایی صمیمانه و یادگارهایی صمیمانه و زیباتر از خود که روح بزرگ و درعین حال کودکانه او را یادآور می‌شوند. کسی که به اشتباه بزرگ شده بود و چه سخت بود حضور مظلومانه کودکی در میان بزرگانی که باید با واقعیات زندگی کنند و حسین پناهی با حقایق می‌زیست.

این هنرمند هم رفت تا مرگ او باعثی باشد برای افزایش تیراژ یک روزنامه. تا باز هم به بدترین شکل مرگش در جرایدی متعدد توصیف شود تا باز فقر مالی یک هنرمند دلشکسته و سربزرگ بر بوق و کرنا جار زده شود. تا باز هنر تحقیر شود و باز در هزارتوی درد خود بپیچد و با خود خلوت کند تا...

حسین پناهی هنرمند فقیدی که زندگی‌اش را بازی کرد بی آنکه دیگری باشد رفت تا بدانیم که همه چیز از یاد آدم می‌رود مگر یادش! نگاهش در کنج آسمان قرار گرفت. یادش مانا و سبز بادا و روحش شاد.

                     

(1)...و رسالت من این بود
تا دو استکان چای داغ را،
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی،
آنها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم، نوش کنیم

۞۞۞روزهای زندگیتان بهاری و همیشه سبز و آتش عشق در وجودتان شعله ور۞۞۞

                                                                                                «سیاوش اوستا»

*******************************

(1)شعر بعثت از کتاب من و نازی

با تشکر از نشریه کاپوچینو                                                                       

 

چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط سیاوش اوستا |



سلام .وقت به خیر ، من سیاوش هستم . به روايتي هزاران شب پيش حوالی صبحی بهاری و طولاني متولد شده‌ام . مادرم مي گويد چشمانم را كه باز كرده ام اولين آبي پاكي كه ديده ام آسمان تهران بوده است . فعلا روزگار را با نام مدرس کامپیوتر و کارگردان تئاتر مي گذرانم و در فكرم.. .خلاصه اينکه پسر خوبي نيستم اما با داشتن دوستان گلي مثل شما بي نهايت خوشبخت ...

siyavash_avesta_ir@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme