|

رفت ...
به همين زودی ، نزديکی ، تلخی ، غير منتظره ای ...
رفت ...
...
نمیدانم چه شد خواستم از حسین پناهی بگویم.شاید چرایش را باید در بی دلیلی اش جستجو کردو یا شاید هم.......فرقی نمی کند.این سالها عزیزان زیادی از پیش ما رفتند:حسین پناهی،مهدی فتحی، ژاله کاظمی، کیومرث صابری، حسین منزوی، سرهنگیو...... ماندهام که تا پایان سال کدام عزیزان در کنار ما قدر دانسته میشوند و کدامیک به دور از بیمهریهای رایج زمانه با ما بدرود خواهند گفت.

حسین پناهی در روزهای اخیر با همه ما بزرگان قهر کرده با کودکیمان، دست تکان داد و برای همیشه با نازیاش همراه شد. هنرمندی که در سال 1335 در روستای دژکوه، از استان کهگیلویه و بویراحمد زاده شد و دوران تحصیلات مقدماتی را در بهبهان گذراند. ابتدا به طلبگی روی آورد اما دنیای پرتلاطم و در عین حال زلال وی نمی توانست تنها با مذهب و احکام مذهبی آرام گیرد. او باید با زلالترین واژهها و نه صرفا احکامی که باید و نباید را در خود جاری میکنند با انسان ارتباط برقرار میکرد. تحصیل در جامعه هنری آناهیتا نقطه عطف بازیگری وی و آموزشهای هنریاش زیر نظر مصطفی اسکویی بود.
حسین پناهی هنرمندی بود که در عرصههای مختلف ادبی، سینمایی، تئاتری فعالیت داشت. هیچگاه شخصیت جذاب وی در روزی روزگاری- از نادر سریالهای تلویزیونی محبوب و در عین حال قوی تلویزیون- را فراموش نمیکنم. نقطه عطف حضور پناهی در سینما، سایه خیال است که به نوعی بیانگر زندگی وی نیز بود. او برای بازی در این فیلم دیپلم افتخار جشنواره فجر را کسب کرد. اجرای تله تئاتر زیبا و نگاه خاص و ویژه حسین پناهی در نمایش دو مرغابی در مه به نویسندگی، کارگردانی و بازی خود وی یکی از شاهکارهای نمایشهای وی و تلویزیون محسوب میشود که بسیار خوش درخشید. نمایش چیزی شبیه زندگی در چند سال گذشته اثری بود از حسین پناهی که در تئاتر شهر به روی صحنه رفت و رکورد فروش را شکست. با مرور بر آثار نمایشی این هنرمند خواهیم یافت که وی تنها کسی است که در تمامی دوران بازیگریاش خود بود. گویی او نمیتوانست جز این باشد. چقدر آن روستایی روشنفکری که نمیتوانست خود واقعیاش را در پس جملات پنهان کند حسین پناهی بود. دو مرغابی در مه و آن روح ساده ای که در اثر و شخصیت اصلی جاری بود. در همین چند روز اخیر می شد از او سراغ گرفت. سر تمرینهای نمایشی که هنوز اسمی نداشت و با گروهی از دانشجویان هم تمرین میشد. نمایشی که در دوازده اپیزود شکل میگرفت اما هیچگاه فرصت شکل گرفتن نیافت و اجرا نشد. حسین پناهی رفت با دنیایی صمیمانه و یادگارهایی صمیمانه و زیباتر از خود که روح بزرگ و درعین حال کودکانه او را یادآور میشوند. کسی که به اشتباه بزرگ شده بود و چه سخت بود حضور مظلومانه کودکی در میان بزرگانی که باید با واقعیات زندگی کنند و حسین پناهی با حقایق میزیست.
این هنرمند هم رفت تا مرگ او باعثی باشد برای افزایش تیراژ یک روزنامه. تا باز هم به بدترین شکل مرگش در جرایدی متعدد توصیف شود تا باز فقر مالی یک هنرمند دلشکسته و سربزرگ بر بوق و کرنا جار زده شود. تا باز هنر تحقیر شود و باز در هزارتوی درد خود بپیچد و با خود خلوت کند تا...
حسین پناهی هنرمند فقیدی که زندگیاش را بازی کرد بی آنکه دیگری باشد رفت تا بدانیم که همه چیز از یاد آدم میرود مگر یادش! نگاهش در کنج آسمان قرار گرفت. یادش مانا و سبز بادا و روحش شاد.

(1)...و رسالت من این بود تا دو استکان چای داغ را، از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی، آنها را با خدای خویش چشم در چشم هم، نوش کنیم
۞۞۞روزهای زندگیتان بهاری و همیشه سبز و آتش عشق در وجودتان شعله ور۞۞۞
«سیاوش اوستا»
*******************************
(1)شعر بعثت از کتاب من و نازی
با تشکر از نشریه کاپوچینو
|