تبليغاتX
از کوچه باغ ارغوان
از کوچه باغ ارغوان



سلام پدر

 

سلام.میدونم خیلی دیر کردم.میدونم دیگه خیلی هاتون انتظار دیدن من و ونداشتید . میدونم خیلی هاتون هم ناراحتید که چرا اینقدر بی خبر رفتم.اگه خیلی ساده بخوام بگم.یه دشمن یه حرفهائی زد و یه دوست باور کرد.البته دوست که چون هیچ کودوم از دستای واقعیم اون اراجیف و باور نکردن.به هر حال .من برگشتم. حرفهام خیلی زیادن اما نه الان وقتشه و نه اینجا جای گفتن.فقط خیلی خوشحالم که اینجام و دلتنگی هام و فریاد میزنم و دارم میون شما نفس میکشم و مینویسم.صمیمانه خوشحالم که دوباره برگشتم.انشالله دیگه از این نوع برنامه ها پیش نیاد.اینبار دست پر نیستم،اما دفعه با دست پر تری میام.منظورم از دفعه بعد یک ماه دیگه نیست.هفته بعده احتمالا.راستی اسم وبلاگ هم تغئیر کرد.از کلبه لی به اندازه ما دو تن به  از کوچه باغ ارغوان.انشالله که میپسندین.شاد باشین.باور کنید خیلی دلم برای همه تنگ شده بود برای پیغامهاتون و برای برای کلبه های پر مهرتون.

سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"‌ات اگر مانده‌است در راه.
بخاطر دارم خوب شش سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت.
گفتی:"می‌روم، می‌آیی؟"
گفتم:"بمان، می‌آیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی شش سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند. هنوز بغضم می‌شكند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به 2 عصر وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.
اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم.
می‌روم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بسته‌است. درها به رویم زنجیر است، می‌مانم پشت قفل‌ها. و با آب مانده حوض وضو می‌گیرم!
می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر سال زنده می‌شوی این روزها و می مانی تا زمستان سال بعد ‌كه باز هم ساعت، زنگ دو را بنوازد دنگ دنگ، در 2 اسفند و من بلرزم تمام.

:و در پایان

 

 

         

          لحظه های زندگیتون آبی و ثانیه هاتون پر از شور و شادی

«سیاوش اوستا»                                                                

**********************************

با تشکر از سایت پرنیان

دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 توسط سیاوش اوستا |



سلام .وقت به خیر ، من سیاوش هستم . به روايتي هزاران شب پيش حوالی صبحی بهاری و طولاني متولد شده‌ام . مادرم مي گويد چشمانم را كه باز كرده ام اولين آبي پاكي كه ديده ام آسمان تهران بوده است . فعلا روزگار را با نام مدرس کامپیوتر و کارگردان تئاتر مي گذرانم و در فكرم.. .خلاصه اينکه پسر خوبي نيستم اما با داشتن دوستان گلي مثل شما بي نهايت خوشبخت ...

siyavash_avesta_ir@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme