سلام.نمی دونم باید چی بگم.به نظر من عکسا گویا ترین کلماتن.یعنی دگه نمیدونم چی میشه گفت.مگه حرفی برای گفتن مونده.مگه رمقی می یونه با دیدن این عکسها.توحش داره بيداد ميكنه.اين ناكجا اباد به هيج جا شبيه،نه!!! ايران من نيست.نميدونم واقعا بايد چي بگم!!!!!!!بهاي آزادي چيه.ما داريم بهاي چي رو ميپردازيم.سرم داره منفجر ميشه.

وقتي كه شعله‌ي ظلم

غنچه لبهاي تو را سوخت

چشمان سرد من

درهاي كور و فروبسته‌ي شبستان عتيق بود درد بود.

بايد مي‌گذاشتند خاكستر فريادمان را همه جا بپاشيم

بايد مي‌گذاشتند غنچه‌ي قلبمان را بر شاخه‌ي انگشت عشقي بزرگتر بشكوفانيم

 

 

 

 

و این هم آخرین رذالت این این انسان نماها.کتک زدن زنی که تنها برای حق خودش اعتراض کرد.من واقعا نمیدونم باید چی بنویسم.چی می تونه عمق درد من و عمق فاجعه رو بیان کنه.شما نظر بدین.ممنونم.

 


 

نوشته شده توسط سیاوش اوستا در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 3:0 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت